در دنیای امروز که همه سعی می کنند با اغراق، بزرگنمایی یا تیره اندیشی درباب زندگی اثری هنری خلق کنند، دیدن فیلمی که بی هیچ اغراق و سیاه نمایی خود خود زندگی را از فاصله ای بسیار نزدیک برای شما به تصویر می کشد بسیار مغتنم است!
ن.م. در جایی نوشته بود که به همین سادگی یک قدم مانده به شاهکاراست، اما من اعتقاد دارم که این فیلم بی برو برگرد یک شاهکار تمام عیار است، پرتره ای بی اغراق از سیمای زندگی!
فیلم ما را با خود به بطن زندگی می برد، و بی آنکه بکوشد هیچ حس مثبت یا منفی ای را به اصرار به ما القا کند ما را گام به گام با خود پیش میبرد و به سفری اکتشافی در دنیای روزمرگی هامان هدایت می کند.
به همین سادگی از هیچ افزودنی مجاز خوراکی_ اعم از ژستها و فلسفه بافیها ی روشنفکر مآبانه گرفته تا توسل به ریتمهای غیرقابل پیش بینی در روند داستان _ استفاده نمی کند تا فیلم را به زور به خورد بیننده اش بدهد، بلکه طعم بکر و اصیل زندگی را بی هیچ غل و غشی به تصویر می کشد و همین اصالت است که بیننده را آنجنان تحت تاثیر قرار می دهد که تا مرز گریستن پیش می رود!
گریستنی شبیه به آنچه در رویارویی با قداستی مافوق درک برای آدم رخ میدهد!

ناتالیا گینزبورگ
مجموعه داستان
انتشارات هرمس
تابحال فقط داستان اول را خوانده ام! اما تا همینجایش شاهکار بوده است!
از اون داستان کوتاههایی که آدم وقتی می خوندشون با خودش فکر می کنه چقدر راحت میشه داستان نوشت و ما همینجوری غافل نشستیم! توصیفهای دقیق و تاثیر گذار و پایان تکان دهنده ای که آدم را به راستی به فکر فرو می برد! باقی اش بماند برای بعد!
پرنده ی من
فریبا وفی
نشر مرکز
چاپ اول1381
چاپ پنجم1384
بهترین رمان سال 1381 بنیاد هوشنگ گلشیری
بهترین رمان سال 1381 جایزه ی ادبی یلدا
تقدیر شده توسط داوران جایزه ی مهرگان ادب سال 1381
تقدیر شده توسط داوران جایزه ی ادبی اصفهان سال 1381
خیلی دلم میخواد بدونم این جایزه ها رو کیا میدن؟!!!
غرور و تعصب را دیدم و راز داوینچی را . در هر مورد کتابها به مراتب بهتر بود!
دیشب پریشبا رفتیم فیلم "پنهان" رو دیدیم. کاری از میشائیل هانکه.
هانکه را پیش از این نمی شناختم. به خاطر ژولیت بینوش رفتم فیلم را ببینم. ژولیت بینوش را دوست دارم. قبلا دو تا فیلم ازش دیده بودم: آبی و Damage .
بازیش در Damage محشر بود. هرچند فضای آن فیلم آنقدر سنگین است که اصلا دلم نمی خواهد یکبار دیگر تجربه اش کنم.
پنهان فیلم بدی نبود؛ اما روند فیلم خیلی کند بود. شاید حتی کندتر از "باد ما را خواهد برد" کیارستمی و ده فرمان کیشلوفسکی. اینقدر کندی کمی برایم ملال آور است. به خصوص وقتی که توی سالن به درد نخوری مثل سپیده ی 2 نشسته باشم.
بازی بینوش را در حد و اندازه های خودش ندیدم. البته بگذریم از آنکه یک فیلم 176 دقیقه ای را تبدیل کرده بودند به حدود 120 دقیقه!
بنابراین فعلا بیشتر از این اظهار نظری نمی کنم و صبر می کنم تا وقتی فیلم اصلی را ببینم.
داستان خرسهای پاندا
به روایت یک ساکسیفونیست
که دوست دختری در فرانکفورت دارد
ماتئی ویسنی یک
تینوش نظم جو
نشر ماه ریز
چاپ دوم، 1381
قطع جیبی
88 صفحه
ماتئی ویسنی یک(Matei Visniec)، متولد 1956، رومانی
از سال 1987 در فرانسه زندگی می کند. بین سالهای 1977 تا 1987 چهل نمایشنامه، یک رمان و سه کتاب شعر نوشت که همه، به جز شعرهایش، در رومانی ممنوع شدند.
او از سال 1988 نمایشنامه هایش را به زبان فرانسوی می نویسد و به عنوان یکی از بهترین نویسنده ها ی فرانسوی زبان امروز دنیا شناخته شده است.
"داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد" اولین نمایشنامه ی اوست که به زبان فارسی ترجمه شده است. این نمایشنامه پیش از این بارها به زبانهای مختلف ترجمه و در کشورهایی از جمله فرانسه، انگلستان، آلمان، سوئد، رومانی، روسیه، چین و... اجرا شده است.
از نمایشنامه های دیگر ویسنی یک است:
دستنویس های قلابی
نان در جیب
اسب ها در کنار پنجره
آخرین گودو
نامه ای به درختها و پرنده ها
داستان خرسهای پاندا یک شاهکار مسلم است. نمایشنامه ای که در حد "خرده جنایتهای زن و شوهری " اشمیت مجذوبم کرد. این اثر نمایشنامه ی پست مدرن است. اما نه از ان دست پست مدرنهایی که آدم هیچی ازشان سر در نمی آورد. بلکه از آن دست نوشته هایی که تو را با خود همراه می سازند و فضاهایی وهمی را آنچنان ملموس برایت روایت می کنند که چاره ای جز باور آنها نداری.
داستان مثل خرده جنایتها تنها از دو شخصیت تشکیل می شود: یک زن و یک مرد. زن و مردی که تا پایان داستان حتی نام همدیگر را نمی دانند اما انگار همدیگر را همیشه می شناخته اند.
همه چیز از یک برخورد تصادفی شروع می شود در حال مستی. و بعد درخواست ملتمسانه ی مرد برای اینکه این رابطه ، رابطه با زنی که حتی اسمش را نمی داند، نه شب ادامه پیدا کند. در شب چهارم زن برای مرد هدیه ی تولدی می آورد: پرنده ای نامرئی که از پرتو نور بار میگیرد و بی وقفه زاد و ولد می کند و ... :
شب چهارم
زن: معلوم نیست. فکر می کنم به خاطر نوره. هربار که روکش رو برمی داریم نور آبستنش می کنه!
کوچولوها رو باید روز اول از مادرشون جدا کنی. این کاملاً ضروریه، وگرنه می میرن. واسه همین باید همیشه یه قفس حاضر و آماده داشته باشی... به محض اینکه یه جرقه ی کوچولو توی قفس دیدی، به این معنیه که وقتشه بچه ها رو بیاری بیرون. اون وقت باید قفس بزرگه رو باز کنی و سه بار بگی:بیو... بیو... بیو... بعد کوچولوئه از قفس بزرگه میره تو قفس کوچیکه.
شب هفتم
{سالن پر از قفس های کوچکی است که روی آنها روکش کشیده اند.
مرد نامرئی است و صدایش از همه جا به گوش می رسد.
جرقه ای در قفس دیده می شود.}
مرد: بابا لامصبا، بسه دیگه، بسه!
زن: معلومه تو داری چیکار میکنی؟
مرد: اینا دیوونن!دیوونه ی دیوونه! هنوز به دنیا نیمده زرتی بچه می زان. همه شونم فکر میکنن من باباشونم.
زن: خوب معلومه که تو باباشونی! یعنی نمی فهمی که این تویی که اینا رو بارور می کنی؟
مرد: من؟ منی که حتی بهشون دستم نمی زنم؟
زن: عجب!
مرد: خب معلومه که نه. اینا خیلی وضعشون خرابه. اینا با بوی من معاشقه میکنن. با سایه ام، با نفسم، با ضربان قلبم. تا یه چیزی میگم، فوری با حرفام جفت گیری میکنن... اگه خودم رو تو آیینه نگاه کنم با تصویرم معاشقه می کنن.من هیچ وقت ندیده بودم کسی اینقدر حرص و ولع زندگی داشته باشه. حالا چیکار کنم؟ دو سه روز دیگه اصلا نمی دونم چه جوری جاشون بدم...
خاطرات یک گیشا یک فیلم خوش ساخت است. فیلمی خوش آب و رنگ که همه 
چیزش باهم جور در میاید. البته مسلم است که نمی توان ادعا کرد یک فیلم هنری است_چون از توی هالیوود هیچ وقت همچین پدیده ای در نخواهد آمد_اما از آن گیشهایهای صرف هم نیست.
خاطرات یک گیشا داستان دختری است که در کودکی به یک اوکیا(محل تعلیم گیشاها) فروخته می شود و سالها برای گیشا شدن تعلیم می بیند. او همانند هر گیشای دیگری باید هنرهای فراوانی را فرا بگیرد: رقص، نوازندگی ،سخنوری، انجام مراسم آیینی از جمله ریختن چای و.... . زیرا به گفته ی مربی او ، گیشا یک فاحشه نیست. او بدنش را عرضه نمی کند بلکه با هنرخود را قلبها را تسخیر می کند.
قلبهایی را که خود هیچگاه حق ندارد مسخّرشان شود. آری ، یک گیشا هیچوقت حق ندارد که عاشق شود!
و سایوری عاشق می شود و تاوان این عشق را می پردازد، هرچند که...
آخرین کلمات سایوری را در فیلم خیلی دوست دارم:
نمی شود به خورشید گفت بیشتر بدرخش
یا به باران کمتر ببار
برای یک مرد،
گیشا نصف یک همسر است.
ما همسران شباهنگامیم!
در عین حال، تجربه ی مهربانی
پس از آن همه نامهربانی
و درک این که دختری کوچک
باشجاعتی که در خود سراغ نداشت...
جواب دعاهای خود را می گیرد
آیا خوشبختی نیست؟
به هر حال...
اینها نه خاطرات یک امپراطورند، نه خاطرات یک ملکه
اینها خاطراتی هستند از جنسی دیگر.
صید قزل آلا در آمریکا
ریچارد براتیگان
پیام یزدانجو
نشر چشمه
چاپ اول، بهار 84
1-ترجمه:
صید قزل آلا یکی از آن کتابهایی است که خواندنش_دست کم خواندن ترجمه اش_ جانکاه است. نزدیک به سه ماه است که این کتاب را در دست داشته ام و در هر نشست نتوانسته ام بیش از ده دوازده صفحه بخوانم. البته شکی در این نیست که خواندن یک کتاب پست مدرن حتی در زبان اصلی اش هم با مکافات همراه است، اما اینکه در این میان ترجمه تا چه اندازه می تواند به این مکافات دامن بزند خود مجال گسترده ای می خواهد . برای تشخیص کیفیت یک ترجمه گاهی اوقات زیاد هم لازم نیست به زبان اصلی تسلط داشته باشی بلکه در این جور موارد به نظر من حتی تسلط بر زبان مقصد بسیار مهم تر و تعیین کننده تر از است. اتفاقی که به نظر من در مورد ترجمه ی صید رخ نداده است. در بیشتر قسمتها به نظر می رسد که مترجم دقیقا به شیوه ی نرم افزارهای ترجمه(به طور مثال همین نرم افزار پارس خودمان) عمل کرده است؛ یعنی زنجیره ای از واژگان که کاملا تحت اللفظی ترجمه شده اند و هیچ تلاشی برای برقراری پیوند معنایی میان آنها نشده است. در بعضی موارد هم معادل یابی ها با کج سلیقگی و بی ذوقی مفرط صورت گرفته است که به مواردی از این دست در نمونه ای که از کتاب ذکر می کنم اشاره خواهم کرد.
از این قرار است ترجمه ی واژه ی Doors town به "در شهر"؛ که می توانست "درستان" معنی شود و در این صورت خیلی ملموستر بود و خوش آواتر.
و نیز ترجمه ی واژه ی Wrecking yard به "اوراق فروشی" که معادلی است بسیار مبهم و غلط انداز که آدم را یاد محلی برای فروش اوراق قرضه می اندازد در حالیکه منظور همان سمساری یا دست دوم فروشی خودمان است.
2- از بحث ترجمه که بگذریم مضمون کتاب هم_ در عین حال که اعتراف می کنم نمونه ی بی بدیل نهایت نبوغ در خلاقیت و دید انتزاعی است_ زیاد بهم نچسبید. در این باره استقبال میلیونی مردم امریکا از کتاب هم چیزی را در نظرم تغییر نمی دهد و صد البته این از آن جهت است که من چندان اعتقادی به عقل جمعی مردم امریکا ندارم. مثلا مگر نبود آن انتخابشان فیلم"همشهری کین" را به عنوان برترین فیلم قرن گذشته؟ (که من هیچگاه دلایل برتری این فیلم را از نظر آنها نفهمیدم!)
البته یک نکته ی مهمی نباید از نظر دور بماند و آن این است که هم این کتاب و هم آن فیلم بیش از آن در فرهنگ مردم امریکا ریشه دارد که بتوان حتی تصور کرد فردی که خارج از آن آب و خاک و آن فرهنگ به دنیا آمده و بالیده است دلیل این همه اقبال عمومی را دریابد.
3- گذشته از این کتاب که یک نمونه ی کامل اثر پست مدرن است، من کلا نسبت به تمام آثار مخلوق این سبک با کمی تردید می نگرم! ببینید خیلی ساده منظورم را بیان می کنم: اگر قرار باشد هنر را تلفیقی از ذوق(شهود) و تکنیک(ابزار مهارتی) بدانیم_ دست کم این تعریفی است که همواره در ذهن من از هنر وجود داشته است_ این ذوق یا شهود تنها وقتی می تواند به درستی با تکنیک تلفیق شود و در قالب یک اثر هنری ارائه گردد که تمام این روند تحت اختیار نیروی خود آگاه قرار گیرد ، و یا دست کم در مرز خودآگاهی و ناخودآگاه هنرمند. اما اگر قرار باشد تمام پروسه در ناخودآگاه فرد رخ دهد و خلاقیت و شهود و دید انتزاعی بی حد و حصر روی دهد و بی هیچ کم و کاست و پیرایشی به منصه ی ظهور برسد دیگر تکنیکی و به تبع آن هنری روی نداده است و ما مجالی برای تجلیل از یک هنرمند و ستایش سبک او نخواهیم یافت. زیرا او ناخودآگاهی را به نمایش گذارده است که خود هیچ دخل و تصرفی در آن ندارد و این ناخودآگاه میتواند در هر فرد دیگری هم به منصه ی ظهور برسد. نمی خواهم کلی گویی کنم و حکم کلی صادر کنم. اما باور کنید در همین چند روز نمونه هایی دیده ام از نوشته هایی انتزاعی _چیزی نزدیک به اسلوب کتاب صید_ از نویسندگانی گمنام که به راحتی می توان قسمتهایی از آنها را دستی به سرو گوششان کشید و داخل متن صید کرد بدون اینکه آب از آب تکان بخورد. یک نمونه ی خیلی دم دستش همین کتاب "عصر جمعه" است؛ کتابی که دربرگیرنده ی نوشته های انتزاعی 6 نوجوان ایرانی است که تحت سرپرستی سه ساله ی یک مربی _آن هم نه متخصص نگارش یا معلم انشا_ به رشته ی تحریر در آمده است. به زودی این نوشته را با آوردن نمونه هایی از آن کتاب تکمیل خواهم کرد.
اصلا قصد ارزشگذاری روی یک متن را یا روی یک نویسنده را ندارم. واقعا کل قضیه برایم سوال است: اینکه اگر من نتوانم با این کتاب ارتباط برقرار کنم و از آن لذت ببرم_ من که در 5 سالگی خواندن را آموختم و در 9 سالگی بوف کور هدایت را خواندم و تا به حال تقریبا چیزی از شاهکارهای مسلم ادبیات کلاسیک و نو باقی نمانده است که نخوانده باشم_ پس دیگر طیف مخاطبان این دست آثار باید چقدر محدود باشد؟
4- از خواندن صید پشیمان نیستم. هر چند خواندنی بود که به واقع با رنجی جانکاه همراه بود. اما برای من خواندن این دو قسمت کوتاه از این اثر ، ارزش اینهمه رنج و مرارت را داشت:
قسمت اول:خاطرات صید قزل آلای آلونسو هیگن، از فصل صید قزل آلا در خیابان ابدیت
قسمت دوم:کادوسرای خانواده، از فصل اوراق فروشی کلیولند
چکیده ای از این دو قسمت را در ادامه ی مطلب برایتان می آورم.
خوب، و اما طبق معمول می رسیم به بخش توصیه ها:
صید قزل آلا در امریکا کتابی نیست که بهتان خواندنش را_دست کم خواندن ترجمه اش را_ توصیه کنم، مگر اینکه به این اطمینان رسیده باشید که دیگر هیچ کتابی برای خواندن باقی نگذاشته اید و یا به زبان و فرهنگ مردم امریکا به اندازه ی یک فرد بومی تسلط پیدا کرده باشید، البته در عین حال خواندن همین دو قسمتی که بهشان اشاره کردم ممکن است به خواندن دهها کتاب دیگر بیارزد. ولی از آنجا که این دو قسمت را همین جا برایتان میاورم، خوب _روشن است دیگر_ نیازی به خواندن آن کتاب ندارید؛ به جاش بروید کتاب "اتوبوس پیر" را بخوانید که مجموعه داستانهایی از براتیگان است به ترجمه ی علیرضا طاهری عراقی که نشر مرکز درش آورده است و من به زودی درباره اش خواهم نوشت!
تا بعد!
امیلی فیلم محبوب من است. فیلم زندگی و معجزه های سادهی آن. معجزه هایی که همیشه به آنها اعتقاد داشته ام. امیلی داستان زندگی دختری است که با استراتژیهای کوچک و سادهی خود خوشبختی را برای دیگران به ارمغان میاورد و در این رهگذر خود نیز بی نصیب نمی ماند و ... .
هرگز باور نمی کنم که این فیلمنامه ی خوب، با این همه جزئیات دقیق و به موقعش ، محصول یکی دو سال کار نویسنده باشد. امیلی از آن داستانهایی است که برای جمع و جور کردن مواد لازمش باید یک عمر وقت صرف کرد و باظرافت و نکته سنجی تمام، قطعاتش را یکی یکی جمع کرد و با صبر و حوصلهی تمام کنار هم چید. امیلی پازلی هزار تکه است که این تکه هایش با هوشمندی و خلاقیت تمام آنچنان بدیع جفت و جور شده اند که تصویری یگانه، باور پذیر و به یاد ماندنی را خلق کرده اند.
همیشه با ثبت تصاویر منفرد موافق بودهام و شک ندارم که امیلی نتیجهی بی برو برگرد یکی از همین ثبت کردنهای گاه و بیگاه مشاهدات یک نویسنده است.
امیلی روایت یکدست و صمیمی و الهام بخشی دارد که آدم را به راحتی با خودش همراه می کند و میبرد توی هزار توی زندگی آدمها تا بار دیگر به زبانی دیگر به ما یادآوری کند که :
آری!
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم...
***
تو این تعطیلات سه بار رفتم سینما. گرگ و میش رو دیدم و باغ فردوس رو و به نام پدر رو.
دوتای اولی که قابل عرض نبودن، می خوام راجع به سومی بنویسم:
به نام پدر را مثل همه ی فیلمها ی حاتمی کیا دوست دارم. شاید باید این اصطلاح را به کار ببرم که "سینمای حاتمی کیا را دوست دارم" و وقتی می گویم سینما یعنی سبک فکر او را، نه ارزش هنری فیلمهایش را. نگاهم به فیلمهای حاتمی کیا، نه از زاویه ی نقد ساختاری که از دریچه ی نقد جامعه شناختی است. فیلمهای حاتمی کیا با آن بخش ارزشی وجودم جور در میایند. آن بخشی که خودم هم گاهی دلم برایش تنگ میشود. نمیدانم، شاید بخشی از این دید مرهون زیستن در سالهای جنگ است. و این احتمال بعیدی نیست ، چون من به طور کلی برای سینمای دفاع مقدس احترام خاصی قائلم.
جنگ که تمام شد من هشت سال بیشتر نداشتم، اما حال و هوای آن روزها را ، نه تنها الان خیلی خوب به خاطر میاورم، که در همان موقع هم خیلی خوب درک میکردم.
در تمام فیلمهای حاتمی کیا صحنه هایی وجود دارد که چشمانم را تر می کند، و من گمان می کنم این نه صرفا به هنر سینماگران، که به همان بخش وجودم که گفتم مربوط میشود. سینمای حاتمی کیا به من فرصت میدهد که تجدید دیداری داشته باشم با این نیمه ی گمشده ام (نیمه ی گمشده ای که فقط مال خودم است ، نه مال هیچ کس دیگر، یعنی نمی خواهم سمبلیک و آرکی تایپی حرف بزنم و ادعا کنم که این نیمه ی گمشده در تمام آدمها بوده و حالا گمشده و غیره و ذلک!، نه اصلا چنین قصدی ندارم، فقط و فقط دارم راجع به نیمه ی گمشده ی خودخودم حرف می زنم.)
راستش این نوشته قرار بود پر و پیمان تر از این حرفها باشد، اما الان با خودم میبینم که بهتر است از بقیه اش صرفنظر کنم! در این روزگار از بس هرکی به جا رسیده است درگذشته زیر علم بعضیها(!) سینه زده است و انقدر در تلویزیون و رادیو و هزار تا رسانه و تریبون دیگر همه دارند از اعتقاد سینه چاکشان به ارزشها می گویند و گاه بیگاه پِقی می زنند زیرگریه، که آدم دیگر به خودش هم شک می کند و میترسد حتی در وبلاگ شخصی اش از این حرفها بزند!
خدا را چه دیدی؟ شاید ما هم یه روزی در این مملکت برای خودمان کسی شدیم ؛ آن وقت یه عده بیکار راه می افتند می گویند :"بببینید! فلانی در دهه ی سوم عمرش ازین حرفها زده و از این پاچه خواریها کرده که حالا در پیرانه سرش به جایی رسیده است!"
آقا ما اصلا از خیر بررسی سینمای حاتمی کیا گذشتیم، بگذار دردمان توی دل خودمان باشد و توی تنهایی و سکوت خودمان ،به دنبال آن "نیمه ی گمشده" مان بگردیم!
دونالد بارتلمی
ترجمه ی شیوا مقانلو
محشر بود! توصیه می کنم حتما بخوانید!
قبل از اینکه وارد بحث در مورد داستانها شوم ، باید یک تعریف اساسی از ترجمه ی قابل تحسین شیوا مقانلو داشته باشم! ترجمه ای که به نظر من در حد آفرینش اثر ارزشمند است. ترجمه ای روان و دلنشین که همه چیزش به موقع است: لحن رسمی اش، لحن عامیانه اش، اصطلاحاتش و خلاصه همه چیزش!
و اما داستانها:
بهترین اثر مجموعه به نظرم "مرد شنی" بود.بی برو برگرد صاف رفت توی فهرست Top Ten ام (به زودی این فهرست را در همین جا معرفی خواهم کرد). البته لازم می دانم باز هم تاکید کنم آنچه سبب شده این داستان در همین قالب شاهکارش در اختیار ما قرار گیرد، ترجمه ی بی عیب و نقصش است. مرد شنی ، محتوای نامه ای است که مردی به دکتر اعصاب دوست دخترش می نویسد. من عاشق این قسمتش هستم:
{دکتر هودر، شاید منطق من ضعیف است، شاید شواهدم سست است. خدا می داند که مساله ی پیچیده ا ی است. این برداشت شما که سوزان هنرمندی است از جنس هنرمندان کشف نشده، به نظرم برداشتی دقیق است. اما این نظر که" سوزان هنرمند می شود و برای همیشه با شادی زندگی می کند" مضحک است...
بگذارید اگر از نگاهتان دور مانده ، یادآوری کنم که آنچه یک هنرمند می کند شکست خوردن است. هر خوانش از ادبیات (منظورم نظریه ی آفرینش هنری است)، هرچند مختصر، بی درنگ قانعمان می کند که تجربه ی هنری عالی، یک شکست است. فعلیت بخشیدن، از همراهی و برابری با شهود قاصر است. چیزی "بیرون و آنجا" وجود دارد که نمی تواند به "این جا" آورده شود. این هنجار است. منظورم هنرمندان بد نیستند، منظورم هنرمندان خوبند. چیزی به عنوان هنرمند "موفق" وجود ندارد(البته به معنای این دنیایی)، پس قضیه را باید این طور تعبیر کرد:"سوزان هنرمند می شود و برای همیشه ناشاد زندگی می کند." قضیه این است. گول نخورید.}
فکر نمی کنم دیگر بعد از این قسمت محشر از این داستان لازم باشد تعریفی از آن بکنم. مشت، نمونه ی خروار است!
البته اگر بخواهیم از حق نگذریم باید بگویم داستان"بعضی از ما دوستمان کلبی را تهدید کرده بودند" نیز در نوع خودش بی نظیر بود! این داستان را می توان نمونه ی منحصر به فردی از خلاقیت و نوآوری دانست، نمونه ای که شاید خیلی ها تلاش کنند مانندش را پدید آرند، اما ناکام خواهند ماند. یکی از آن سهل و ممتنع های معرکه است!
انتخاب های بعدی ام به ترتیب:
- اولین کار بدی که بچه کرد( فوق العاده بود!)
- هیات اعزامی(متشکل از چندتا تصویر با زیرنویسهای مختصر و مفید)
- رگبار طلا
با بعضی از داستانها هم ارتباط برقرار نکردم، مثل نوازنده ی پیانو و بعضی ها را اصلا نفهمیدم مثل زامبی ها!
اما هر چه که بود این مجموعه، بارتلمی را به یکی از نویسندگان محبوب من تبدیل کرد!
تا بعد!